حكيم ابوالقاسم فردوسى
126
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
دريغا كه پند جهانگير زال * نپذيرفتم و آمدم بدسگال چون يك هفته به تلخى و ناكامى بر شاه و سرداران و سپاهيانش گذشت ، روز هشتم ديو سپيد بر او نهيب زد و عتابآميز گفت : اى شهريار بدانديش ، تو كه همهء اسباب مهترى و سرورى آماده داشتى چرا هوس گاه مازندران كردى . چون پيل مست به زور سپاه خويش غره شدى ، به مازندران تاختى ، آباديها را به آتش بيداد سوزاندى ، و خلق بسيار را كشتى . مگر از نيروى جادويى من آگاه نبودى كه خود را چنين در خطر انداختى . اكنون اين تيره روزى و نگون بختى سزاى تست ! از سوى ديگر دوازده هزار تن از ديوان را به نگهبانى سپاهيان ايران كه در بند انداخته بود گماشت و گفت به اينان چندان خورش دهيد كه نميرند . آن گاه تاج ياقوت و گنج شاه و همهء آنچه را كه سپاهيان داشتند به جبر گرفت ، به ارژنگ سالار مازندران سپرد و گفت پيش كاووس برو و به او بگو اگر ديدگان تو و سرداران و سپاهيانت تاريك شد گنه از تو بود نه از بخت بد ترا نكشتم و به اين درد گرفتار كردم تا سزاى بد كارى خويش را ببينى ، تا آخر زندگى در رنج بمانى و بدبختى تو مايهء انتباه و عبرت همهء خودكامگان و سركشان باشد . ديو سپيد پس از اين كه شاه و سپاهيان ايران را بدين گونه در بلا افگند به جايگاه خود برگشت . وقتى كىكاووس دانست كه جز به همت و نيروى زال و رستم از آن بند و افسون رهايى نمىيابد كسى را در نهان به زابلستان فرستاد و به آن دو سپهدار پيغام داد كه چگونه او و سرداران و سپاهيانش به افسون ديو سپيد تاريك چشم و در بند شدهاند و تاج و گنجشان به تاراج رفته است ، و نوشت : چنان خسته در چنگ اهريمنم * همى بگسلاند روان از تنم چو از پندهاى تو ياد آورم * همى از جگر سرد باد آورم